چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب...
اسب در حسرت خوابيدن گاريچي...
مرد گاريچي در حسرت مرگ...
(سهراب سپهري)
پ.ن : میرم مسافرت ... هفته ی بعد میام!
+
نوشته شده در 87/05/28 توسط لادن
|
و آن جوانک پارسای پانزده ساله آواز خدای خود را شنید :
ـــ برو برو،هرگز از رفتن میاسا !
ـــ ولی خدایا کجا بروم؟هر کاری بکنم و هر جا بروم،مگر پایان همه یکسان نیست،مگر کار به همان جا ختم نمیشود؟!
ـــ ای شما که باید بمیرید،بمیرید! ای شما که باید رنج بکشید،رنج بکشید.کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمیکند.برای آن زندگی میکند که قانون مرا به انجام برساند.رنج بکش، بمیر، ولی آن باش که باید باشی ـــ انسان !!
((رومن رولان ــاکتبر ۱۹۱۲ ــ پاریس))
+
نوشته شده در 87/05/14 توسط لادن
|