|
...و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدام سو بود. می دیدیمش که هر روز از سحرگاهان یک جا می نشیند و بالا آمدن خورشید را نظاره می کند و تا شامگاهان همچنان روی بر او نگه می دارد و با او می گردد و آنگاه تازه دانستیم که چرا به او میگویند آفتابگردان ! و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد حقیقت بود آفتابگردان را نکو داشتیم و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد نه به آن نشان که خود را حقیقت پنداریم و نه حتی به آن توهم دکه روی خود را به سوی حقیقت بدانیم بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای قلبمان رویییدن گرفته بود که : ای کاش میتوانستیم آن گونه باشیم. و اگر غیر از این بود او هرگز نمی پذیرفت ! *
به دعای همتون نیاز دارم تو رو خدا برام دعا کنید!
*
+ نوشته شده در 86/05/18 توسط لادن |
|