تبليغاتX
به نام آنکه از لادن گلی ساخت

به نام آنکه از لادن گلی ساخت

 

به نام خدا

سلام!

                            بعثت پیامبر گرامی اسلام (ص) بر همه ی شما مبارک!

    

محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود.

تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد.

آن شب ٬ شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود که ناگهان صدایی گیرا و گرم در غار پیچید : بخوان!

محمد به اطراف نگریست! صدا دوباره گفت :بخوان!

این بار محمد با بیم و تردید گفت: من خواندن نمی دانم!

صدا پاسخ داد:

بخوان به نام پروردگارتکه بیافرید ٬ آدمی را از لخته خونی آفرید٬ بخوان و پروردگار تو ارجمند ترین است ٬ همو که با قلم آموخت ٬ و به آدمی آنچه زا که نمی دانست بیاموخت....

و او هر چه را که فرشته وحی خوانده بود باز خواند......اقرا باسم ربّك الذّي خلق...

 

متن و عکس از وبلاگ و باز بیا آغاز ...

******

المعلم  

 We once had a Teacher
زمانی ما آموزگاری داشتیم


The Teacher of teachers,
استاد تمامی معلمان


He changed the world for the better
او دنیا را به سوی بهتر بودن تغییر دارد


And made us better creatures,
و باعث شد که ما مخلوقات بهتری بشویم


Oh Allah we’ve shamed ourselves
اوه خدایا ما از خودمان خجالت می کشیدیم


We’ve strayed from Al-Mu’allim,
ما از آن معلم غافل شده ایم


Surely we’ve wronged ourselves
بدون شک این خود ما بودیم که گناه انجام می دادیم


What will we say in front him?
ما چه چیزی در مقابل او خواهیم گفت


Oh Mu’allim…
اوه ای معلم


He was Muhammad salla Allah alayhi wa sallam,
او محمد بود که درود خداوند بر او و خاندانش باد


Muhammad, mercy upon Mankind,
محمد بخششی که شامل تمامی انسانها می شود


Teacher of all Mankind.
استاد تمامی آدمیان

 

أبا القاسم
ای پدر قاسم

يا حبيبي يا محمد
ای عشق من ای محمد

يا شفيعي يا محمد
ای شفاعت کننده من ای محمد

خير خلق الله ، محمد
ای خوبی تمامی مخلوقات خداوند ای محمد

يا مصطفى يا إمام المرسلين
ای مصطفی ای راهنمای تمامی پیامبران

يا مصطفى يا شفيع العالمين

اي مصطفى اي شفاعت كننده تمامي جهان


He prayed while others slept
در حالیکه همه به خواب فرو مي رفتند او به مناجات می پرداخت


While other ate he'd fast,
زمانیکه دیگران مشغول خوردن بودند او روزه می گرفت


While they would laugh he wept
هنگامیکه آنها در حال خندیدن بودند او می گریست


Until he breathed his last,
او تا واپسین لحظه زندگیش  , تا آخرین نفس


His only wish was for us to be
تنها آرزویش برای ما بود


Among the ones who prosper,
از بین ما آن کسی رستگار می شود


Ya Mu'allim peace be upon you,
که ای محمد در کنار تو به آرامش برسد


Truly you are our Teacher,
به درستی که تو معلم ما هستی


Oh Mu'allim...
اوه ای معلم

 

يا حبيبي.. يا محمد
ای عشق من ای محمد

يا شفيعي.. يا محمد
ای شفاعت کننده من ای محمد

يا رسولي.. يا محمد
ای پیامبر من ای محمد

يا بشيري.. يا محمد
ای بشارت دهنده من ای محمد

يا نذيري.. يا محمد
ای کسیکه گناهانم را به من گوشزد می کنی ای محمد

عشق قلبي.. يا محمد
ای عشق قلب من ای محمد

نور عيني.. يا محمد
ای روشنایی چشمانم ای محمد

 

He taught us to be just and kind
او به ما آموخت که مهربان و عادل باشیم


And to feed the poor and hungry,
در بخشیدن غذا به مردم فقیر و گرسنه


Help the wayfarer and the orphan child
به تمامی رهگذران بی پناه و بچه های یتیم کمک کنیم


And to not be cruel and miserly,
و ظالم و تنگ نظر و خسیس نباشیم


His speech was soft and gentle,
حرفهای او لطیف و آرامش بخش بود


Like a mother stroking her child,
مانند مادری که بچه هایش را نوازش می کند


His mercy and compassion,
رحمت و شفقت و دلسوزی او


Were most radiant when he smiled
زمانیکه لبخند می زد به بیشترین فروغ  و درخشش خود می رسید

 

دانلود ترانه ی المعلم

 گرفته شده از وبلاگ فارسی سامی یوسف

******

                              وقت دعا با دل های پاکتون من رو هم دعا کنید!

+ نوشته شده در 85/05/30 توسط لادن |


 

روی‌ يك جدول‌ِ بسته‌ ، یه‌ پسربچه‌ نشسته‌

گُلای‌ سُرخ‌ُ گرفته ٬‌ توی‌ انگشتای‌ بسته‌

گل فروشِ کوچکِ ما، شبا زخماشُ شمرده

همه‌ی آرزوهاشُ بادِ دزدِ کوچه بُرده

اگرم با گشنگی‌هاش شبُ تا صبح سر آورده

سر رسیدن‌ِ بهارُ كسی‌ یادش‌ نیاورده‌

آی خانم گل! آی آقا ! گُل‌ !

اولین بهار من ! گُل‌ !

آی خانم گل! آی آقا ! گُل‌ !

آخرین بهار من ! گُل‌ !

آدما تو فكرِ عیدن‌ ، فكرِ یک‌ ماهی‌ سفیدن‌

اونا از تو خونه‌هاشون‌ ، انگار هیچی نشنیدن‌

دیگه‌ شب‌ از راه‌ رسیده‌ ، غنچه‌ی‌ غروب‌ُ چیده‌

از پسر بچه‌ی‌ خسته‌ هیچكی یه‌ گُل‌ نخریده‌

پُل‌ِ عابرِ پیاده‌ اما جای‌ اَمن‌ِ خوابه‌

رو لب‌ِ اون‌ پسر اما یک سوال‌ِ بی‌جوابه‌:

«ـای‌ خدا! ای خدا! چرا نمی‌شه‌ این‌ گُلا یه‌ لُقمه‌ نون‌ شه‌ ؟

جای‌ خواب‌ِ من‌ رو ابرا ، روی‌ بام‌ِ آسمون‌ شه‌ ؟

چرا سوسوی ستاره، تو شبِ من نمی‌مونه ؟

قدرِ این گُلای سُرخُ چرا هیچ کس نمی‌دونه ؟»

آی خانم گل! آی آقا ! گُل‌ !

اولین بهار من ! گُل‌ !

آی خانم گل! آی آقا ! گُل‌ !

آخرین بهار من ! گُل‌ !

صُب‌ شده‌ اونورِ شیشه‌ ، پسرك‌ بیدار نمی‌شه‌

انگاری‌ تمام‌ِ عمرش‌ توی‌ خواب‌ بوده‌ همیشه‌

گُلای مُرده‌ی‌ پَرپَر ، روی‌ پُل‌ ریخته‌ كنارش‌

خیره‌ موندن‌ به‌ خیابون‌ اون‌ چشای‌ بی‌قرارش‌

چشمِ بچه‌های کوچه اما بازم زیرِ بارون

تو مرخصی‌ِ عیده‌ ، پاسبون‌ این‌ خیابون‌

چشمِ بچه‌های کوچه اما بازم زیرِ بارون

کِی میشه از خواب بیدار شن آدمای این خیابون

آی خانم گل! آی آقا ! گُل‌ !

اولین بهار من ! گُل‌ !

آی خانم گل! آی آقا ! گُل‌ !

آخرین بهار من ! گُل‌ !

 

                               

 

+ نوشته شده در 85/05/22 توسط لادن |


 

به نام خدا

ســـــــــلام!

                 میلاد با سعادت مولای متقیان حضرت علی (ع) بر همه ی شما مبارک !

                        

*****

یه قسمت از نهج البلاغه رو خوندم دیدم خیلی قشنگه براتون مینویسم!

                                                                ۳۱   

                                                  وصیتی از آن حضرت (ع)

به فرزندش حسن بی علی (ع) ٬ این وصیت را در موقع مراجعت از ((صفین)) در ((حاضرین)) مرقوم فرموده است.

جز این نیست که قلب انسان جوان مانند زمین خالی از کشت است. هر چه که در آن پاشیده یا کاشته شود ٬ آن را می پذیرد. لذا ٬ پیش از آن که دلت قساوت بگیرد و عقلت مشغول شود به تأدیب تو پیشدستی کردم تا با اندیشه و نظر جدی ٬ حقایقی را که اهل تجربه جستجو و آمایش کردند ٬ فرا بگیری و از آنها غنی گردی.

در نتیجه از زحمت طلب و تلاش برای تحصیل نتیجه ی تجربه بی نیاز باشی و به تو همان رسد که ما به آن رسیدیم و برای تو آشکار شود آنچه که گاهی برای ما تاریک بود.

فرزندم ٬ اگر چه من به اندازه ی همه ی گذشتگان عمر نکرده ام ٬ با این حال در کار های آنان نگریستم و در اخبار آنان اندیشیدم و در آثارشان سیر نمودم ٬ به طوری که مانند یکی از آن ها گشته ام.

بلکه از آن نظر  که اطلاع از عموم سر گذشتشان پیدا کردم٬ گویی با همه ی آن مردم  از اولین تا آخرین افراد  آنان زندگی کرده ام و صاف آن را از تیره اش و نفع آن را از ضررش شناختم و برای تو از هر امری صاف و خالصش را و از هر چیزی زیبایش را بر گزیدم و مجهولش را از تو برگرداندم . و دیدم اهتمام و علاقه ی شدید من به امور حیات تو همانند اهتمام پدری مهربان به فرزندش می باشد .

*****

و اما.......

امروز روز  پـــــــــــــــــــدره!

                                         روز پـــــــــــــــــدر مبارک!

                          

از همین جا با بابای خودم میگم بابا جونم خیلی دوستت دارم به خاطر همه ی کارایی که کردم و ناراحتت کرده معذرت میخوام همیشه هم برات دعا میکنم که سلامت باشی!!

و اما......

دعا میکنم برای همه ی بچه هایی که پدرشون رو از دست دادن!!! ان شاالله به حق امام علی (ع) خدا ی مهربون بهشون کمک کنه و همیشه دلشون شاد باشه!

*****

آرزوی سلامتـــــــــــــــــــــــــــی!!

تا بعد

+ نوشته شده در 85/05/17 توسط لادن |


 

به نام خدا

ســـــــــلام!!!!!

خوبین؟! خوشین؟! سلامتین؟! خـــــــــــــوش میگذره؟!

به من که حسابی خوش گذشت!!!!!!!!!!!

این سفر ۲ تا نکته داشت!!!!

۱. من تو این سفر خوشمزه ترین غذاها رو خوردم!!!!

۲. جلف ترین آدم ها رو دیدم!!!!

معذرت میخوام که این کلمه رو به کار بردم.... ولی چیز دیگه ای نمی شد گفت!

حالا براتون تعریف میکنم!

چهارشنبه ساعت ۷ یا ۸ صبح بود که حرکت کردیم رفتیم شمال!!!!

به اصرار من راه رو جوری رفتیم که از طرف جنگل های عباس آباد میگذشت!! من جنگل عباس آباد رو خیلی دوست دارم به نطر من کل دنیا یه ور جنگل عباس آباد هم یه ور!!!

خلاصه ناهار رو اونجا خوردیم خیلی ناهار خوشمزه ای بود خوشمزه ترین کبابی بود که توی عمرم خورده بودم!بعد از ناهار هم حرکت کردیم رفتیم به سمت جواهر ده!جواهر ده هم جای خیلی خوشگلیه! کم از جنگل عباس آباد نداره!!!! ساعت ۴:۳۰ بود که رسیده بودیم متل جواهر!!! بعد از اینکه بابام بره صحبت کنه و ما بریم اونجایی که واسه دو شب اجاره کرده بودیم سات تقریبا شد ۵  مامانم گفت خوب رسیدیم بشین برنامت رو نگاه کن منم زدم تلویزیون رو روشن کردم!!ولی اگه بدونید چی شد؟! تلویزیون محترم خراب تشریف داشتن!!! کلی سر این مسئله خندیدم!!! تا اینکه اون آقاهه اومد درستش کرد ..... ولی چشمتون روز بد نبینه !!!! اتاق ما یه دونه بود یعنی حموم و  آشپز خونه و جای و خواب و میز صندلی ناهار خوری و مبلش یه جا بود من نمیدونم تو اتاق به اون فسقلگی چه جوری این همه چیزو جا داده بودن ما خودمون به زور میتونستیم اونجا راه بریم!!!

منم یه گوشه ی این اتاق وایستاده بودم داشتم لباس های تو خونه ایم رو برمیداشتم که یک دفعه!!!!!!!!!! اون آقاهه با بابام اومدن تو ..... حداقل یه در میزدن!!! یک دفعه جن انگاری ما رو گرفت .. منو و خواهرم و مادرم تندی میرفتیم این ور اون ور که یه چیزی بندازیم رو سرمون این خواهر نامرد منم روسری منو برداشت... بی ادب!!!.... من بدبختم تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که ملافهی تخت رو بردارم بندازم رو سرم!!! در حین انجام این کار پام خورد به گوشه ی تخت و یک کمی درد گرفت که تا چند روزی که اونجا بودیم کفش میپوشیدم درد میکرد!!! نمیدونید من چه قیافه ای شده بودم ملافه ی گل گلی رو سرم همونجا هم انگار نه انگار نشسته بودم رو تخت و به روی خودم نمی آوردم که خواهرم داره بهم میخنده!!! خودمم اولش خندیدم ولی بعدش خودمو کنترل کردم !!!

توی همین رفت و آمد ها بود که برنامه ی عمو رو میدیدم و اون آقاهه میگفت ای بابا چقدر اینا شیطونند یه امیر محد هم میگفت عجب بچه اییه!!! راستی آقاهه میگفت هر چند وقت یک بار بازیگرا با گروه برنامه سازیشون میان اینجا ..میگفت خانوم تا دیروز اینجا بودن ولی بعد رفتن!!! پرسیدیم مگه کیا بودن؟! گفت: من نمی شناختمشون ولی آقای امین زندگانی بود!! پارسال هم آقای کیهان ملکی اومده بود !!!

خلاصه!! همه ی اینا گذشت تــــــــــــا شام خوردیم و خوابیدیم!!

فردا صبحش رفتیم پیاده روی ..جون منو خواهرم بالا اومد بعدش با اصرار به بابام گفتیم اگه نمی خوای ما دو تا همین جا دفن بشیم بیا برگردیم پایین!!!! بابام هم خدا رو شکر رضایت داد و ما بر گشتیم پایین!!!

نا هار هم خوردیم و بعد از خواب دوباره رفتیم بیرون این دفعه از خود روستا یا نمیدونم شهر جواهر ده خارج شدیم و رفتیم همون جاده ای که موقه رفت ازش رد شده بویدم و گفتم قشنگ بود و کم از عباس آباد نداشت!!! رفتیم اونجا تمشک خوردیم!!! نمیدونید چی بود !!! دیلمان با کلاس بیشتری تمشک خورده بودیم!!!!! اونجا از اون کوه میرفتیم بالا تا تمشک بخوریم ده بارم افتادیم ضایع شدیم!!! اونجا کلی تمشک بود!!!!!!! خیلی هم خوشمزه بود!!! خواهر من که ۳ بار با اینکه بابام گرفته بودش افتاد بدبختی جلوی منم بود منم میترسیدم بیفته هی پشتشو میگرفتم میگفتم نخند بابا برو بالا الان منو خودتو به کشتن میدی ولی انگار نه انگار داشت از خنده منفجر میشد!!!

 اونجا مااااااااااااااااااااااااااار داشت ٬من ترسیدم٬ دوییدم اومدم پایین رفتم کنار ماشین!!! خواهرم که اومد گفت کسی که منو ندید افتادم؟! منم گفتم خسته نباشی پس اون همه ماشین که داشت رد میشد شلغم بود؟! هر دو تاخندیدیم!!!

شام هم رفتیم جیگر خریدیم و جلوی خونه درست کردیم!!!! این غذا بود که خوشمزه بود!!!!! کیف کردم!!!

داشتیم میخوابیدیم که درو زدن گفتم ما هرشب آتیش درست میکنیم ساکنین میشینند دورش شما هم اگه خواستین بیاین!! ما هم رفتیم ببینیم چه خبره!!! دیدیم مسخره بازیه منو بابام رفتیم پیاده روی شبانه برگشتیم دیدیم نوار گذاشتن دارن میرقصن!!!! من نمی دونم آخه اینا چه جوی گرفته بودشون!!! خانوم خا که راحت توصیف نکنم بهتره !!! دلم میخواست خفه شون کنم !! آخه یکی نبود بهشون بگه آخه میخوای این طوری باشی برو خونتون اصلا شما میرین خارج به ما چه !!! توایران دیگه باید طبق عرف جامعه لباس بپوشید دیگه٬ هر جا واسه ی خودش نظمی داره!!! بدبختی هم این بود که فقط اون خانواده  محترم با یک زوج جوان میرقصیدن و بقیه هم دست میزدن!!! آخه یه چیز دیگه هم بود ..... بد میرقصیدن ... منطورم اینه که جلف میرقصیدن!!! بلد نبودن ولی با اعتماد به نفس کامل بلند میشدن میومدن وسط!!! بابام گفت اینا الکی خوشن!!! از قیافشون معلومه!!!

منم با اعتماد به نفس کامل اون گوشه وایستناده بودم داشتم پوست تخمه میخوردم!!!! هیچی نداشتم بخورم خوب تخمه ها رو قبلا خوردم بودم٬ یه وقتایی هم وسط خوردن آسمون رو نگاه میکردم که وثلا ای وای چه ستاره داره آسمون اینجا!!! مثل ستاره ندیده ها!!!!

حرصشونو در آوردم چون دست نمیزدم!!! یه آقای پیری بلند شده بود داشت میرقصید به طرف من اشاره کرد گفت دست بزنید!!! منم سرمو کردم تو  پوست تخمه که انگار نه انگار کسی با من بوده یه جوری اون پوست تخمه رو نگاه میکرم انگار اورانیوم غنی شده توش پیدا کرده بودم!!

بعدشم صاحب متل اومد گفت ساکت شدین!!! همون پیر مرده گفت آخه دست نمی زنند باز منظورش من بودم چون اونجا همه دست میزدن!! صاحب متل گفت نه دست میزنند بلند شید!!! دوباره یک کمی شلوغ کردند بعدش یکی اومد گفت ادامه ی این مراسم با شکوه تو کافی شاپ برگزار میشه بفرمایید!!!خوشم اومد تو کافی شاپ هم همون آدمای جلف رفته بودن!!! بقیه رفته بودن بخوابن!!! ببینید چی بودن که هیچ کس تحویلشون نگرفته بود!!!

ما هم دور آتیش نشستیم بعد هم رفیم یه سر کافی شاپ ببینیم چه خبره وقتی دیدیم فقط اون آدم جلفان رفتیم خوابیدیم!! و هنوز هم صدای نوار میومد!!!

فردا صبحشم حرکت کردیم به طرف تهران ....... ناهار خوردیم..... بعدشم رسیدیم خونه٬ همون ساعت ۴:۳۰ .....

الانم که اینجام!!!

بچه ها جدی دارم میگم هر جا میخواید برید یه سر هم به این جنگل عباس آباد و جواهر ده بزنید ..خیلی خوشگلن!!! از دست می دینا!!!! از من گفتن بود!!!

چند تا هم عکس از اونجاها میگذارم !!!!!

*

جنگل عباس آباد

*

جواهر ده

*

جواهر ده

*

جنگل عباس آباد

*

جنگل عباس آباد

*

جواهر ده

*

آرزوی سلامتـــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!

تا بعد

+ نوشته شده در 85/05/14 توسط لادن |


 

 

 

 

       

 

 

 

 

+ نوشته شده در 85/05/06 توسط لادن |


 

به نام خدا

ســـــلام!!

روزگار گذشت و گذشت تا رسید به ۱ مرداد ۵۲  و حالا....!!! روزگار گذشت و گذشت تا حالا که ۳۳ سال از اون موقع میگذره!!

امروزم ۱ مرداده!!

میخوام بگم ......

                                    عمو پورنگ بچه های ایران تولدت مبارک!!

                                              

سال ۸۲ تابستونش بود که با برنامتون آشنا شدم و تا حالا هم هر روز برنامتون رو نگاه میکنم!

حالا دیگه روز ۱ مرداد از سال ۸۲ فقط برای عمو پورنگ یه روز خوب و قشنگ نیست بلکه برای منم یه روز قشنگه!

اصلا روز اول مرداد برای همه ی بچه های دوستدار عمو پورنگ یه روز قشنگه!

میخوام تمام حرفام رو  در روز ۱ مرداد با این نوشته ها بگم!

**********************

یادش بخیر٬دوران کودکی

 

تنها دورانی که آدم غم رو نمی فهمه ، بدی ها رو نمی فهمه ، شاده و اگر هم مشکلی پیش بیاد ، زود فراموش می کنه . دوران راستگویی ، دوران درستی و ....

تنها دورانی که شاید آدم در اون شاد بوده ، تنها دورانی که اگر کسی بهت بدی می کرد ، اگه ناراحت می شدی ، اگه قهر می کردی ، دو روز بعد فراموش می کردی .

زمانی بود که فکرمون فقط بازی کردن و کارتون دیدن و خریدن و خوردن هل و هوله های مغازه ها بود ، اما حالا چی ؟؟؟!!!

 

یه وقتی بود که صبح که از خواب پا می شدیم ، صبحانه رو درست نخورده ، تو کوچه بودیم تا با بچه های کوچه بازی کنیم . قایم موشک ، بالا بلندی ، گرگم به هوا ، دوچرخه سواری ، دزد و پلیس ، گِل بازی و ...

 

تا 6 نفر می شدیم ، می رفتیم از مغازه ی مشتی یه توپ پلاستیکی می خریدیم و دو تا دروازه ی آجری می ذاشتیم و یه فوتبال جانانه . هر از چند روزی با هم دعوا می کردیم ، قهر می کردیم ، و روز بعد می دیدی دوباره داریم با هم با خوشحالی ، انگار که نه انگار که روز قبلش دعوا کردیم ، بازی می کنیم و از ته قلب خنده های کودکانه سر می دیم .

 

روزگاری بود می رفتیم مغازه ی مشتی ، آرد نخودچی ، پفک ، بستنی ، آلاسکا ، لواشک ، آدامس ، کلوچه می خریدیم و با لذت تمام می خوردیم .

تا ساعت 9 می شد ، خود به خود همگی به سمت خونه می دویدیم تا برنامه کودک ببینیم . کلاه قرمزی و پسر خاله ، فوتبالیست ها ، آنت ، آلیس در سرزمین عجایب ، موش و گربه ، ملوان زبل ، کاراگاه گجت ، پسر شجاع و 10 ها کارتون دیگه که هر کدومو می دیدم ، محو تماشا می شدیم و هیچ چی احساس نمی کردیم ، هیچ چی ....

 

و تا کارتون تموم می شد توی کوچه بودیم ...

 

زمانی که آرزومون بود تا یه تفنگ ، یه عروسک ، یه ماشین و یه خونه بازی داشته باشیم . تنها دغدغه مون این بود که مامان ، بابا برای من اسباب بازی نمی خرید ! تا می خریدن ، انگار که دنیا رو بهمون دادن . می رفتیم پیش دوستمون ، اسباب بازیمونو بهش نشون می دادیم و می گفتیم ببینین بابا ، مامانم برام چی خریدن .

سوالی که شاید بارها ازمون می پرسیدن ، این بود که مامانو بیشتر دوست داری یا بابا ؟ و با صداقت و راستی و درستی ، زود می گفتیم هر دو رو . می گفتن چند تا ؟ می گفتیم پنج تا .

 

اون موقع پنج تا برای ما از همه ی اعداد بیشتر بود . پنج تا ، تنها عددی بود که هر چی رو زیاد دوست داشتیم ، می گفتیم پنج تا دوسش دارم .

در همه ی کارها به دیگرون نگاه می کردیم ، اگه کسی گریه می کرد ، ما هم گریه می کردیم ، اگه کسی می خندید ، ما هم می خندیدیم . شاید اون موقع تنها زمانی بود که با شادی دیگران ما هم شاد می شدیم و با ناراحتی دیگران ما هم ناراحت ...

 

وقتی می پرسیدن می خوای بزرگ شدی چه کاره بشی ؟ زود می گفتیم می خوام پلیس بشم یا دکتر یا خلبان یا فوتبالیست .

 

دورانی که آرزومون بود زود مثل بزرگ تر ها ، بزرگ بشیم ، در حالی که حال ، حاضریم تمام چیزایی که داریم رو بدیم تا یه بار دیگه به دوران بچگی بر گردیم تا بار دیگر شادی رو حس کنیم .

 

حالا هم که بزرگ شدیم ، بازم گاهی اوقات می شینیم پای تلویزیون و کارتون نگاه می کنیم ، پلنگ صورتی نگاه می کنیم ، موش و گربه نگاه می کنیم و بچه می شیم و شاید تنها زمانی باشه که بدون فکر کردن به مسائل دیگه ، خنده ای واقعی می کنیم .

 

آره ..............................................

 

الان وقتی تلویزیونو روشن می کنی ، می بینی چند تا آدم بزرگ دارن برای بچه ها برنامه اجرا می کنن ، خودشونو بچه کردن ، با زبان بچگانه با بچه ها حرف می زنن ، دوستون دارم بچه ها ، با هم یه برنامه قشنگ ببینیم ، برای ما نامه بنویسید ، نقاشی هاتون برای ما بفرستید و .... و .... و ....

 

 عمو پورنگ .....

 

آره این متنو نوشتم تا بگم حالا یه جوون ،  یکی که همه ی بچه ها دوستش دارن و حتی بزرگ تر ها ،  به نام عمو پورنگ داره تو تلویزیون برنامه اجرا می کنه . کسی که تونسته با توانایی های خودش ، با عشق خودش به بچه ها ، همه رو دوستدار خودش بکنه .عمو پورنگ کسیه ما رو حتی برای چند لحظه به دنیای بچگی بر میگردونه!

**********************

 

میخوام بگم عمو پورنگ شما حتی ممکنه نتونی تولدت رو اون طور که دوست داری بگیری شاید نتونی روز تولدت هر جا که دوست داری بری شاید نتیونی در روز تولدت هر کاری که دوست داری بکنی!!

ولی......

غصه نخور!!

از یکی شنیدم که ...

باید ببینی در مقابل چیزی که بدست آوردی چه چیزی رو از دست دادی!!این طوری میتونی ببینی می ارزه یا نه!

حالا شما عموی کل بچه های ایران هستی شایدم عموی کل بچه های جهان محبت شما توی همه ی دل ها هست هم کوچیکا هم بزرگا مردم این قدر دوستت دارن که سومین مجری محبوب شدی از بین این همه مجری !! اولین مجری محبوب بچه ها شدی اولین برنامه ی پر مخاطب کودکان در عید هر سال میشی!! با غم شما همه غمگین میشن و برای رفع مشکلاتتون همه از ته دلشون دعا میکنند و واسه ی سلامتیتون و رسیدن به آرزو ها تون و رفع مشکلاتتون نذر میکنند!!

این همه مهربونی رو برای خودتون میبینید !!!

حالا خوتون بگید این همه قشنگی به چیزایی که از دست دادید .... نه چرا از دست دادید؟ ... محدودیت دارید  برای رسیدن بهشون و دیر به دیر به دستشون میارید نمی ارزه؟!

میخوام بگم ما همیشه براتون دعا میکنیم مطمئن باشید که همیشه کسایی به یادتون هستن و دوستتون دارن و واستون دعا میکنند!! دعا میکنند که هر جایی دوست دارید برسید!

مطمئن باشید مطئمن باشید هیچ وقت تنها نیستید!!!! غیر خدا و خانوادتون هم کسایی هستن که با شمان !!

                   

**********************

خوشا به حال.....

چقدر بد است که بزرگ ميشويم.

يعنی قدّمان، شناسنامه هايمان، کلاس درسی مان، اندازهء لباسهايمان..

امّا خودمان کاش همان اندازه صادق ميمانديم که نمانديم.

هرچه سايز ها بزرگتر شدند ما به قول زبان عاميانه آب رفتيم، شايد هم عاميانه نباشد.

يعنی فرو رفتيم در آبی گل آلود و نه چندان زلال.

بچّگی من و تو خاطرت هست؟

وقتی اسم دو نفر را می آوردند و ميپرسيدند کدام را بيشتر دوست داری؟! ما و تمام هم سن و سالهايمان در آن وقت هميشه نام دوّمی را چون ديرتر ميشنيديم و به خاطرمان ميماند حفظ ميکرديم و مثل طوطی تحويلشان ميداديم.

و اگر جای آن دو را برای دوّمين بار عوض ميکردند، باز هم آن دوّمی را که بار اوّل، اوّلی بود ميگفتيم و پيش خودمان تعجب هم نميکرديم که اين بار چرا يکی را بدون اينکه محبتّی کرده باشد بيشتر دوست داريم! و اين مال غريبه تر ها بود.

دوست داشتن پدر و مادر يا دو آدم نزديک ديگر که ميشد هميشه راست ميگفتيم و هيچ کس دعوايمان نميکرد.

ولی حالا ميبينی که بزرگترها به بچّه های امروز ياد داده اند که نام هر دو نفری را که برای مقايسه کنار هم ديدند در ازای پرسش هر کسی که اين سؤال را از آنها کرد بگويند هر دو تا، يا اندازهء هم.

و اين از بچّگی آنها عادتشان شده که عشق حتّی به نزديکان را در پستوی دلشان پنهان کنند، تا مبادا به کسی بر بخورد و ديگر حرف راست را از بچّه هم نميشود شنيد.

ديگر بچّه ها اصلاً خوب نيست که اينجور بمانند و قبل از سايز هايشان بزرگ شوند که شده اند.
حتّی وقتی دو رنگ را نشانشان بدهی و بپرسی کدام قشنگتر است؟ ميگويند: اين و اين.

این همه را گفتم که در آخر بگویم خوشا به حال تـــــــــــــــو که هنوز صداقت بچگی را داری.. و خوشا به حال من که با تــــــــــــــــو میتوانم صداقت بچگی را به دست بیاورم!!

و خوشا به حال همه ی بچه های امروزی که با وجود تــــــــــــــــــو میتوانند صداقت کودکانه را احساس کنند..ای کاش قدرش رابدانند!!

**********************

من هر کاری که تونستم برای تولدتون کردم و همه ی حرفای دلم رو نوشتم!!

حالا میخوام بگم!!

 عمو پورنگی که به اندازه ی عموی واقعی خودم دوستت دارم...تولدت مبارک!!

  

امیدوارم امروز بهترین روز تولدت باشه!

امیدوارم امروز بهترین کیک رو بخوری!

امیدوارم امروز  بهترین کادو ها رو بگیری!

امیدوارم امروز به بهترین آرزوها ت برسی!

امیدوارم امروز بهترین خاطره رو داشته باشی!

امیدوارم امروز برات پر شادی باشه!

امیدوارم امروز بهترین خبر ها رو بشنوی!

امیدوارم امروز اتفاق های خوبی برات بیفته!

فقط یه خواهش!

اگه خواستید کیک بخورید از اون جایی که کاکائو داره به جای منم بخورید! ( جدی گفتم!)

یه دونه از اون کادوهاتونم بدین به من که روز تولدم کادو نگرفتم! (شوخی کردم!)

اینم کیک تولد شما از طرف من !! خودم درستش کردم!!

                           

اینم کادوی من!! (اگه گرفتید!! )

                                        

**********************

این جشن از طرف

ایرسا / زهرا / مریم / نفیسه / شیما / نگین / انسیه / سید فاطمه / ملودی / رشا / زهرا ناظمی / عارفه / فاطیما / بهار / عاطفه / آبجی زهرا / ندا /مهسا / فائزه / نیلوفر / کوثر / زهرا دوست بچه ها / کتایون / حسنا / ریحانه / راحله / شادی فرناز / الناز / گلناز سحر / نرگس / مریم / در آخر هم خودم لادن

                                                           و

                                            همه ی بچه های ایران

                                                           و

امیر محمد /ببلی/ شپلی /ایران خانوم/ عسل دختر ایران خانوم/ گلیجان /خوشگل پسر برادر گل ای جان/مش رجب/بابا التفات/ ننه ملیحه/  ننه ملوک/ بی بی ماندانا/ مصطفی کوچولو/ تصویر برداران / صدابردار/ منشی صحنه /طراح صحنه/ گریمور/ طراح لباس/ نور پرداز /گارگردان/همه ی همکاران/ و آقای تهیه کننده 

**********************

امروز تولد عسل عزیز هم هست که حالا در بین ما نیست!!!

عسل گلم بهت قول دادم که به یادت باشم دیدی به قولم عمل کردم ... تولدت مبارک!!

**********************

                           

آرزوی همه ی ما سلامتی موفقیت و شادی شماست عمو پورنگ ٬ همیشه هم واستون دعا میکنیم٬ شما هم برای ما دعا کنید!!!

+ نوشته شده در 85/05/01 توسط لادن |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


دوستان من

ترفند و آموزش رایگان/ آهنگ برای وبلاگ
ننه ملیحه
ایرسا
سروین
*زهرا
*مریم
نفیسه
شیما
دوستان دیگر


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384



زمزمه های تنهایی

روزنه/داریوش
سایه/قمیشی
تاک/قمیشی
تا من بدیدم روی تو/ اصفهانی
تنها ماندم/اصفهانی
آرام جان/اصفهانی
غوغای ستارگان/اصفهانی
به یادت/اصفهانی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin