تبليغاتX
به نام آنکه از لادن گلی ساخت











به نام آنکه از لادن گلی ساخت

روزنه
 

به نام خدا

سلام...

خوبین خوشین سلامتین؟؟

نمیدونم بعد از تعطیلات بهتون خوش گذشت یا نه ...به من که......تازه یک عالمه امتحان گذاشتناگه گذاشتن ما یک روز نفس بکشیم..........

بگذریم..این نیز بگذرد..یه شعر خوشگل براتون مینوسم که آسوده خاطر بشید

                                                         روزنه

تو روزنه ی نوری

در خانه ی ظلمت پوش

دیباچه ی آوازی

بر متن شب خاموش

چیزی به من از باران

چیزی به من از پرواز

چیزی به من از گریه                    

چیزی به من از آواز                        

می بخشی و می خوابی

در بستری از اعجاز

می مانم و میرویم

در سنگر یک آغوش

بر متن شب خاموش

شب حوصله می سوزد

وقتی که تو در خوابی

ظلمت همه ی دنیاست

وقتی تو نمی تابی

تندیسه ی تنهایی

در خوابی و زیبایی

مهتابی و بر پیکر

دوری و همین جایی

در خانه ی ظلمت پوش

چیزی به من از باران

چیزی به من از پرواز

چیزی به من از گریه

چیزی به من از آواز

می بخشی و می خوابی

در بستری از اعجاز

می مانم و میرویم

در سنگر یک آغوش

بر متن شب خاموش

                                        

یه چیزی تو دلمه که میخوام بگم احساس میکنم اگه نگم میترکم ..میدونین حملش برام سنگینه..اصلا ادبی میگم پس جمله های ادبی رو برای چی گذاشتن؟

اشک در چشمان من

طوفان غم دارد ولی

خنده بر لب میزنم

تا کس نداند راز من

                            امیدوارم هیچ وقت این حس در وجودتون نباشه

موفق باشید و سربلند

تا بعد

 

 

+نوشته شده در 84/11/27توسط لادن |
خورشید هرگز نخندید
  

 به نام خدا

سلام..   

                               فرا رسیدن ایام شهادت حضرت امام حسین (ع)

                                                               و

                           یاران با وفای ایشان را به همه ی شما تسلیت میگم

     

مردی ایستاده بود به صلابت تمام حق در طول تاریخ.آینه خورشید بر سرزمین طف.نه او آینه ی خورشید نبود که خورشید آینه ی او بود. خورشید نیز آینه ای از گوشه ی ردای او بود.از همان روز شد که خورشید سرخ به خواب رفت و سرخ برخاست.

مرد تنها بود.همه رفته بودند.میدانست که دختر کوچکی مدام با نگاهش او را می پاید.میدانست زنی زینب نام طاقت یک لحظه دوری او را ندارند.می دانست همسرش رباب تنها آرام دلش حضور اوست.اما مرد باید میرفت. گلوی تشنه حق در طول تاریخ تنها او را میخواند.مرد دخترک را نگاه کرد .با همه ی آن چشم های نگران سلامی گفت والسلام.اسب را هی کرد و عزم را جزم رفتن.اواصلا برای رفتن آمده بود.

زینب جلو آمد و او را صدا زد.بی تاب بود.می گفت تمام امیدم تو هستی!من بی تو چگونه لحظه ای زندگی کنم.مرد دست خدایی خود را روی قلب زن گذاشتو او را به شکیبایی خواند.قلب زن آرام پرصلابت و مطمئن شد..همه نگران همه بی تاب و همه منتظر بودند.منتظریک جرعه دیدار دیگر.

مرد سوار اسب شد و آماده.دیگر راهی جز سیراب شدن تمام حق در طول تاریخ از خون او نبود.اما اسب قدم از قدم بر نمیداشت .دخترکی دست بر پای اسب حلقه کرده بود.مرد نگاهی کرد و تمام صلابتش به پای عشق کودک به زمین نشست.دختر تشنه ی یک آغوش دیگر بود.پدر درست لحظه هایی پیش از جنگیدن دختر کوچکش را روی زانو نشاند.او را غرق بوسه کرد و اجازه از او خواست.دختر با نگاهی پدر را بدرقه میکرد.مرد نگاهش به گوشه ای دیگر افتاد.

دختر دیگرش دور از چشم ها می گریید.مرد با تمام عاطفه زمین و زمان او را خواند.((دخترم قلبم را نسوزان)).دختر پیش از آنکه در خیمه های آتش گرفته بسوزد دلش قطره قطره آب میشد و از چشمانش فرو می ریخت.مرد این دختر را نیز آرام کرد.

آنگاه تنهای تنها شتافت .به سوی قتلگاه.مرد آینه ی تمام نمای حق بود.هنوز نگاهش بر آفتاب بود هنوز آفتاب خون رنگ نشده بود که می دید دود از خیمه هایی آشنا بلند است.مرد دوباره فریاد زد که انسان را به نام آزادگی اش خواند.

خوشید غروب کرد و سجده گاه خورشید خاک خونین قتلگاه آن مرد شد.خورشید دیگر هرگز نخندید.  

 

                                    

                             در وقت دعا با دل های پاکتون من رو هم دعا کنید.

                                                         التماس دعا

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در 84/11/18توسط لادن |
سیب
 

به نام خدا

                      چشمان زیبای اشکبار از لبخند زیباتر است.           کامپ پل

ســـــــلام!

خوبین خوشین سلامتین؟؟

امیدوارم هفته ی خوبی رو گذرونده باشین و هفته ی خوبی رو هم در پیش داشته باشین!

شنیدم یکی بیشتر از اون چیزی که انتظار میرفته ترکونده!داره  یکی یکی طرفدار جمع میکنه!بچه های ما هم فقط به خاطر اون برنا مه ی عمو رو نگاه میکنند !واااااااااااااااااااااای این کی بوده که بچه های ما رو کشونده که برنامه ی عمو پورنگ رو ببینند واقعا که شاهکاری بوده!

امیر محمد رو میشناسین دیگه!این همون شاهکاریه که معرف حضورتون هست!(ربطی به مطلبم نداره ها ولی همین طوری هوس کردم یه یادی هم از امیر محمد بکنم....راستی عمو هم خیلی زحمت میکشه باهاش تمرین میکنه دستش درد نکنه که به بچه های با استعداد کمک میکنه تا بتونند خودشون رو نشون بدن!)

                                         

همین!

                        

                                                    ســــــــیــــــــب

من ار اون آسمون آبی میخوام

من از اون شب های مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از وقت های بی تا بی میخوام

من می خوام یه دسته گل به آب بدم

آرزو هامو به یک حباب بدم

سیبی از شاخه ی حسرت بچینم

بندازم رو آسمون و تاب بدم

گل ایون بهار دل من

یه بیابون لاله زار دل من

مثل یک دسته گل اقاقیا

دلم و باز میکنه بیا بیا

تو میری پشت علف ها گم میشی

من می مونم و گل اقاقیا

گل ایون بهار دل من

یه بیابون لاله زار دل من

                           

امیدوارم خبر های خوب بشنوید!

موفق باشید و سربــــــلند

تا بعد

 

 

 

+نوشته شده در 84/11/06توسط لادن |