به نام خدا
ســــــلام!
خوبین انشاالله؟
امروز میخوام یه متنی رو بنویسم که باید همه به هم قول بدیم نتیجه ای رو که ازش میگیریم همیشه و همیشه در طول زندگیمون عملی کنیم باشه؟
مي خواهم داستان كوهنوردي را بگويم كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود.
او پس از سال ها آماده سازي؛ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خودمي خواست؛تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب بلندي هاي كوه را تماما دربرگرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد؛همه چيز سياه بود.اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور كه از كوه بالا مي رفت؛چند قدم مانده به قله ي كوه؛ پايش ليز خورد و از كوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله ي قوه ي جاذبه او را در خود مي گرفت.
هم چنان سقوط مي كرد و رد آن لحظات ترس عظيم؛همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.
اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است.
ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش محكم شد.بدنش ميان اسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه ي سكون برايش چاره اي نماند جز انكه فرياد بكشد:
((خدايا كمك كن!))
ناگهان صداي پر طنيني كه از اسمان شنيده مي شد؛جواب داد:((از من چه مي خواهي؟))
ـ اي خدا نجاتم بده!!!
ـ واقعا باور داري كه من مي توانم تو را نجات بدهم؟
ـ البته كه دارم.
ـاگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است؛ پاره كن.
×××يك لحظه سكوت×××
و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند.بدنش از يك طناب
آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت!!

خوب بود؟؟
راستی یادت نره سر قولت باشیا!
امیدوارم همیشه خبر های خوب بشنوید
تا بعد
به نام خدا
*خدا دست بر شانه ی انسان نهاد و گفت:
چه چیز تو را غمگین کرده است بنده ی من؟
انسان گفت:
تو خود خوب می دانی که او چقدر برایم عزیز بود ومن اکنون باور نمی کنم که او دیگر نیست.
نمی توانم ببینم نگاهش دیگر دردهایم را درمان نمی کند.
خنده هایش آرامش نمی بخشد و حضورش را دگر احساس نخواهم کرد.
خدا گفت:
گریه کن گریه کن بنده من. گریه درمان دردهای توست گریه دل خسته ات را آرامش می بخشد.
بنده گریه کرد .
آنچنان بلند که فرشته ها صدایش را شنیدند .
اما او دیگر تنها نبود چون حالا فرشته های آسمان و خدا با او بودند*
سلام
در گذشت شماری از هموطنانمان را در سانحه ی هوایی اخیر تهران
به خانواده ی ایشان و تمام هم میهنان عزیز تسلیت میگم
راستش دیشب زیاد نمی دونستم چه خبره! ولی امروز صبح در برنامه ی صبح آمد فهمیدم چه کسایی رفتن!!!
حمید رضا خیر خواه مجری صبح بخیر ایران همونی که قیافه اش واقعا سرشار از مهربونی بود و آرامش اینو واقعا میگم هر وقت ایشون رو میدیدم آرامش رو در چهره اش به راحتی میدیدم!
حسن نجفی رو نمیشناختم ولی امروز در برنامه ی صبح آمد گفتن بعد از ۱۰ سال بعد از نذر و نیاز خدا یه دختر ناز و خوشگل بهش داده بود .چه آرزوهایی که داشت دوست داشت کلاس اول رفتن دخترش رو ببینه.. ببینه که دخترش میگه بابا آب داد در نوشتن الفبا به دخترش کمک کنه...ببینه دخترش میره دانشگاه آدم با سوادی شده ..عروسی دخترش رو ببینه ولی نشد ...حالا دخترش باید به یاد باباش تمام این مراحل رو بگذرونه!
جلیل عیدی زاده که خاطره هایی ازش میگفتن که پر از مهربونی و احساس مسئولیت بود!
نمیدونم چی بگم بقیه رو نمیشناسم ولی میدونم که اونها هم آدم های خوبی بودن مثل حسن نجفی مثل خیرخواه مثل عیدی زاده!
هنوز از حادثه ی هواپیمای سی ۱۳۰ دلمون پر از درد و غم بود که..خبر فوت یک پیشکسوت رو شنیدیم یک مجری با تجربه و دوست داشتنی و محبوب..آقای منوچهر نوذری...
درگذشت منوچهر نوذری مجری با تجربه و محبوب رو تسلیت میگم
در ضمن نمیدونم یادتون هست یا نه ولی مثل اینکه سالگرد فوت آقای علی قلی هم هست..
فقط طلب آمرزش میکنم برای این عزیزان و طلب صبر برای خانواده هاشون!
اینو بگم که راضی هستیم به رضای خدا!
در آخر از همه ی شما میخوام برای تمام کسانی که از بین ما رفتند یه فاتحه بخونید!
همین!






به نام خدا
عشق مانند هوا همه جا جاری است تــو نفس هایت را کمی جانانه بکش
ســـــــــلام
خوبین ان شا الله؟؟
اول از آبجی زهرا ممنونم که بهم سر میزنه و خیلی خوشحالم که دوستی به مهربونی آبجی زهرا پیدا کردم..ممنونم که بهم سر میزنی..![]()
از همه ی شما دوستای خوبم هم تشکر میکنم که بهم سر میزنید!
راستی یه امتحان فیزیک دادیم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه !!! آخرشم همه از اینکه امتحان رو افتضاح داده بودیم زدیم زیر خنده
که معلم فیزیکمون(
) گفت حالا بخندید وقتی نمره تون کم شد حالتونو جا میارم!!!![]()
![]()
ما رو بگی کلا سکته زدیم حالا همه برای یه دادو بیداد حسابی برای شنبه آماده ایم.. حالا ۲ زنگ هم شنبه فیزیک داریم![]()
![]()
حـــــــــــــــالا بگـــــــــــــــذریم!!!!!![]()
![]()
و اما یکی از دوستام از مجله یه مطلب خونده بود که به من هم نشونش داد دیدم خیلی قشنگه گفتم برای شما هم بنویسمش ببینید قشنگه؟!
ماجرای امتحان های خـــــــدا
امتحان های خدا عجیب است.مثل امتحان های معمولی نیست .چرا که روز و ساعتش را اعلام نمیکنند. هیچ برگه ای به بورد دنیا نمیزنند که در آن خداوند برنامه ی امتحانیش را اعلام کرده باشد برای همین دنیا این طوری نیست که هر لحظه کاری دلت خواست بکنی و بعد یک شبه بنشینی و برای امتحان آماده شوی .
معمولا خدا یکهو می آید سر کلاس و میگوید : خب بنده های عزیزم ورقه ها روی میز و تو هرچقدر هم که بهانه بگیری که شما قبلا نگفته بودید یا التماس کنید که امتحان را بیندازید یک روز دیگر کار ساز نیست که نیست!!
اما این ماجرا دو تا چیز خیلی خوب هم دارد.اولی اش این است که خدا از هر درس فقط یک بار امتحان نمیگیرد حتی فقط یکجور امتحان نمیگیرد و این به آدم فرصت میدهد که هر بار شانسش را پیش خدا امتحان کند !
اما دومی از اولی هم بهتر است دومی این است که خداوند بیشتر و بیشتر از همه همه ی ورقه ها را با ارفاق صحیح میکند بدون اینکه لازم باشد آخر امتحان هی با التماس بگویید : توروخدا...با ارفاق تصحیح کنید ها !!

خوب بود حالا؟؟![]()
امیدوارم موفق باشید
تا بعد

