به نام خدا
ســــــــــــــــــلام!!
خوبین ؟؟ خوشین؟؟ سلامتین؟؟
بابا خیلی با معرفتین با اینکه بهتون سر نزدم ولی همتون حواستون بهم بود ...ممنونم که تنهام نگذاشتید و به وبلاگم سر زدین واقعا که مهربون ترین دوستا رو دارم!!
یه مطلب خوشگل پیدا کردم براتون مینویسم بخونید خوشمزه است!!![]()
عشـــــــــــــق و دیــــــــــوانگـــــــــــی
در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود. فضيلتها و تباهيها دور هم جمع شدند٬ خسته تر و کسلتر از هميشه.
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازی بکنيم ٬ مثلا قايم باشک.همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگی فورا فرياد زد: من چشم ميگذارم.و از انجايی که هيچ کس نميخواست به دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردنداو چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد.
ديوانگی جلوی درختی رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن ...يک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جايی پنهان شوند !
لطافت خود را به شاخ ماه اويزان کرد ٬ خيانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ٬ اصالت در ميان ابرها مخفی گشت ٬ هوس به مرکز زمين رفت ٬ دروغ گفت: زير سنگی پنهان ميشوم اما به ته دريا رفت ٬ طمع داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد ٬ و ديوانگی مشغول شمردن بود ..هفتاد و نه ... هشتاد ... . همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نميتوانست تصميم بگيرد و جای تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد ... نود و پنج ... نود و شش ...نود و هفت ... . هنگامی که ديوانگی به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد .
ديوانگی فرياد زد : دارم ميام ..دارم ميام و اولين کسی را که پيدا کرد تنبلی بود ٬ و لطافت را يافت که به شاخ ماه اويزان بود ٬ دروغ ته درياچه ٬ هوس در مرکز زمين ٬ يکی يکی همه را پيدا کرد به جز عشق .
او از يافتن عشق نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه کرد: تو فقط بايد عشق را پيدا کنی و او پشت بوته گل رز است . ديوانگی شاخه چنگک مانندی را از درختی کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو برد و دوباره و دوباره ... تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بيرون امد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نميتوانست جايی را ببيند٬ او کور شده بود.
دیوانگی گفت: من چه کردم . چگونه ميتوانم تو را درمان کنم ؟
عشق پاسخ داد: تو نميتوانی مرا درمان کنی اما اگر ميخواهی کاری بکنی راهنمای من شو... و اينگونه است که از ان روز به بعد عشق کور است و ديوانگی همواره در کنار اوست ...

خب حالا خوشمزه بود؟؟ ![]()
امیدوارم موفق و شــــــــــــاد باشید
تا بعد
به نام خدا
تَكَلَّمُوا فِى الْعِلْمِ تَبَيَّنَ أَقْدارُكُمْ.
عالمانه سخن گوييد تا قدر شما روشن گردد.
امام علی (ع)
سلام
شهادت حضرت علی (ع) رو به همه ی شما تسلیت میگم.

علي (ع) تنهاست!
چه كسي تنها نيست؟؟
كسي كه با همه و در سطح همه است.
كسي كه رنگ زمان به خود مي گيرد.
احساس خلأ مربوط به روحي است كه آنچه در اين جامعه و زمان و دراين ابتذال روزمرگي وجود دارد نمي تواند سيرش كند .
و لذا آنهمه ياران، آنهمه همرزمان، آنهمه نشست و برخاست با اصحاب پيامبر، هيچكدام براي علي (ع) تفاهمي بوجود نياورده است.
هيچكدام از آنها در سطح او نيستند.
مي خواهد دردش را بگويد،
حرفش را بزند،
گوش نيست، دلي نيست، و فهمي نيست تا بفهمد.
رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي كوتاه، در برابر نگاههاي پست و پليد، و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد.
نيمه شب به طرف نخلستان مي رود، آنجا هيچكس نيست، مردم راحت آرميده اند، هيچ دردي آنها را در دل شب بيدار نگاه نداشته است، و اين مرد تنها، كه روي زمين خودش را تنها مي يابد، با اين زمين و اين آسمان بيگانه است، و فقط رسالت و وظيفه اش، او را با جامعه و اين شهر پيوند داده.
ولي وقتي به خودش بر مي گردد مي بيند كه تنهاست.
شبانه به نخلستان مي رود، و باز براي اينكه ناله او بگوش هيچ فهم پليدي و هيچ نگاه آلوده اي نرسد، سر در حلقوم چاه فرو ميكند و مي گريد.
اين گريه از چيست؟؟؟
افسوس كه گريه او يك معما براي همه است، زيرا حتي شيعيان او نمي دانند علي چرا مي گريد.
از اينكه خلافتش غصب شده؟
از اينكه فدك از دست رفته؟
از اينكه او از مقامش...؟
علي (ع) در طول تاريخ تنها انساني است كه در ابعاد مختلف و حتي متناقض كه در يك انسان جمع نمي شود قهرمان است. چنين انساني و در چنين سطحي معلوم است كه در دنيا تنهاست. چنين انساني در جامعه اش و در برابر ياران همرزمش كه عمري را در راه عقيده كار كرده اند، با پيامبر صادقانه شمشير زده اند، اما در اوج اعتقاد و ايمان و اخلاصشان به پيامبر و اسلام، قبيله و تعصبات قومي را فراموش نكرده اند، مقام را آگاهانه و يا ناخودآگاهانه نتوانسته اند از ياد برند و سمبل اخلاص مطلق و يكدست- همچون علي (ع)- شوند، تنهاست.
از اين دردناكتر اينكه علي (ع) در ميان پيروان عاشقش نيز تنها است!!
در ميان امتش كه همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاريخشان را به علي (ع) سپرده اند تنها است.
او را همچون يك قهرمان بزرگ، يك معبود و يك اله مي ستايند اما نمي شناسندش و نمي دانند كه كيست؟ دردش چيست؟ حرفش چيست؟ رنجش چيست؟ و سكوتش چراست؟؟
اين است كه علي (ع) در ميان پيروانش هم تنهاست.
اين است كه علي (ع) در اوج ستايشهايي كه از او ميشود، مجهول مانده است.
درد علي (ع) دو گونه است:
يك درد ، درديست كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر، دردي است كه او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده و بناله در آورده است.
ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشيرابن ملجم در فرقش احساس مي كند، اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را بناله آورده است تنهايي است، كه ما آنرا نمي شناسيم!!
بايد اين درد را بشناسيم، چرا كه علي (ع) درد شمشير را احساس نمي كند و ما درد علي را احساس نمي كنيم.
برگرفته از سایت امام علی (ع)
التماس دعا
تا بعد
